خرید بک لینک

تموز از رمق افتاده بود گرچه لبخندت هنوز در بیشه موهایم جفت گیری می‌کرد... گرچه فراخ دستانت هنوز آغوشم را گرم می‌بافت... ما عجز چونان قیری سیاه در چال چشمانت من را در خود می‌کشید... دست بردم جیب هایم دیگر دانه ای نداشت برای کاشتن... ایستادی جهان ایستاد ایستادم من! کودکانمان را از آغوشت ربودم! طفلکانم به ًحقه ای گَردی شدند به رنگ تردید که هوا را غم آلود و سینه حسرت را سنگین کرد... سایه ای از من و سایه ای از تو دستان یکدیگر را در تاریکی گرفته بودیم سایه ای از

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 4:30

صفحه بندی